ابن المقفع ( مترجم : منشي )

390

كليله و دمنه ( فارسي )

زندگاني ملك دراز باد ! در روى زمين او را نظيري نميدانم و در آنچه بما رسيده است از تواريخ نشان نداده‌اند ، و تا آخر عمر عالم هم نخواهد بود ، كه با حقارت قدر و خسّت منزلت [ 1 ] خويش بر آن جمله سخن فراخ ميراندم و قدم از اندازهء خويش بيرون مينهادم ، البتّه خشمي بر ملك غالب نگشت . ذات بزرگوار او چنان بجمال حلم و سكينت [ 2 ] آراسته است و بزينت صبر و وقار متحلّي ، و جمال حلم و بسطت [ 3 ] علم او بي نهايت و ، جانب عفو او بندگان را ممهّد [ 4 ] و ، خيرات او جملگي مردمان را شامل و ، آثار كم آزاري و رأفت او شايع . و اگر از گردش چرخ بلائي نازل گردد و از تصرّف دهر حادثه‌اي واقع شود كه بعضي نعمتهاى آسماني را منغّص [ 5 ] گرداند در آن هيچ كس ملك را غمناك نتواند ديد ، و جناب او از وصمت [ 6 ] جزع و قلق منزّه باشد و ، نفس كريم را در همهء شدايد رياضت [ 7 ] دهد و ، رضا را به قضا از فرايض شناسد ؛ با آنكه كمال استيلا و استعلا [ 8 ] حاصل است و اسباب امكان و مقدرت [ 9 ]

--> ز خوشه چيني كشت نياز هست عدو * خميده پشت و شكم خوار و ژاژخاى چو داس و مولوي در مثنوي گويد ( دفتر سوم ب 2367 - نيز دفتر پنجم ب 940 ديده شود ) : مينداند خلق اسرار مرا * ژاژ ميدانند گفتار مرا سفاف أمر سفساف : كاري بد ، امر حقير ، كاري ناقدر ؛ سفسف العمل : بد كرد كار را . ژنده كردش ( زمخشري ) ؛ سفساف كار حقير ، و بلايه از هر چيز ، و در حديث است كه خداوند كارهاى بلند مرتبه را دوست ميدارد و سفساف آنها را دشمن ميدارد ( از صراح قرشي ) . [ 1 ] . ( 2 ) و ( 3 ) خسّت منزلت پستي مرتبه و فرومايگي . از خسّ ( فرومايه شد و حقير شد ) و خسيس ( مرد ناكس و فرومايه و حقير ) . [ 2 ] . ( 4 ) سكينت آرامي ، آرامش ، آهستگي ، قرار ، وقار . [ 3 ] . ( 5 ) بسطت گستردگي و فراخي و دامنه داري ؛ نيز 24 / 1 ح ، 284 / 7 ح ، 296 / 13 ، 320 / 7 ديده شود . [ 4 ] . ( 6 ) ممهّد گسترانيده و آماده كرده ؛ 182 / 11 ح و 237 / 10 و 299 / 10 و 365 / 16 ديده شود . [ 5 ] . ( 8 ) منغّص ناگوار و ناخوش ؛ رجوع شود به 35 / 2 و 244 / 14 ح و 251 / 13 ح . [ 6 ] . ( 8 ) وصمت عار و ننگ ؛ رجوع شود به 107 / 21 ح و 131 / 11 و 176 / 10 و 244 / 2 . در اساس فقط : سمت . [ 7 ] . ( 9 ) رياضت ( از روض ) نرم كردن ستور نرم ناكرده ، رام كردن و آموختن ستور خشن به بردن سوار و بار . مجازا رياضت دادن نفس و ديگري به بردباري و شكيب كردن در سختيها و تحمّل رنج . [ 8 ] . ( 10 ) استعلا ( استعلاء از ع ل و ) بلندي يافتن و غلبه كردن و غالب شدن . 366 / 4 نيز ديده شود . [ 9 ] . ( 10 ) مقدرت و مقدرت و مقدّرت توانائي يافتن و توانا شدن ، توانستن .